قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

668

تاريخ الفي ( فارسى )

حجر بن عدىّ فرستاد . « 1 » مردم مغيره را به جهت آن سرزنش و عيب بسيار كردند كه اين حركت موجب سستى حكومت و امارت است . جواب داد كه احسانى كه من با حجر بن عدىّ كردم او را به كشتن داد ؛ چه او دلير شد . بعد از اين با حكّام كوفه همين معامله پيش خواهد گرفت . اكنون اجل موعود من نزديك رسيده نمىخواهم كه امثال اين مردم را به قتل رسانم تا سبب عزّت معاويه در دنيا و موجب شقاوت من در آخرت گردد . « 2 » چون مغيره وفات يافت معاويه حكومت كوفه را به زياد بن ابيه داد - چنانچه سابقا مذكور شد . زياد به طريق مغيره ، بلكه افحش از او سبّ امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، مىكرد و حجر در مقام منع بود . و زياد شش ماه در كوفه و شش ماه در بصره مىبود . نايب او در كوفه عمرو بن حريث بود . اتّفاقا عمرو بن حريث روز جمعه به منبر رفته خواست به طريق معهود خطبه ادا نمايد كه حجر بن عدىّ با اصحاب خود او را سنگباران كردند . عمرو از منبر فرود آمده به دار الاماره رفت و حقيقت حال را به زياد نوشت . زياد به كوفه مراجعت نموده فرمود تا سرير او را به مسجد بردند . بعد از آن به آن موضع رفته بر سرير نشست . در روضة الصفا آورده كه اوّل كسى كه از اشراف كوفه نزد وى آمد محمّد بن اشعث بن قيس الكندى بود . چون ابن اشعث بر وى سلام كرد زياد گفت : سلام بر تو مباد . همين ساعت ابن عمّ خويش حجر بن عدىّ را نزد من حاضر گردان . ابن اشعث گفت : ايّها الامير ! مرا با حجر اختلاط و مجالست نيست و تو مىدانى كه ميان من و او عداوت تا چه مرتبه است ؛ چرا كه من دشمن علىّام و او دوست على است . « 3 » پس جرير بن عبد اللّه البجلىّ گفت : من حجر را بياورم به شرط آنكه او را نزد معاويه فرستى تا هرچه خواهد دربارهء او به تقديم رساند . زياد ملتمس جرير را قبول كرد و جرير حجر را به مجلس زياد حاضر گردانيد . زياد او را محبوس ساخته فرمود تا اصحاب حجر را نيز حاضر ساختند . چون حجر و اصحابش به دست زياد آمد ايشان را با صد كس از معتمدان خويش به دمشق فرستاد . آورده‌اند كه چون حجر و اصحابش به چهار فرسنگى [ 91 الف ] دمشق رسيدند معاويه

--> ( 1 ) . مغيره اين مبلغ را از بابت تأخير پرداخت مستمرّى حجر و يارانش پرداخت ؛ زيرا حجر ضمن پرخاش به مغيره گفته بود : اى مرد دستور بده روزيهاى ما را كه مدّتى است نگه داشته‌اى بپردازند ؛ - تاريخ طبرى ، ج 7 ، ص 2814 ؛ نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 96 . ( 2 ) . و نيز مغيره گفته بود : من مىخواهم كارهاى نيكان كوفه را بپذيرم و بدكاران ايشان را عفو كنم ، بردبارشان را ستايش و نادانان را پند و اندرز دهم تا مرگ مرا از ايشان جدا سازد ؛ - تاريخ طبرى ، پيشين ؛ الكامل ، ج 5 ، ص 5 . ( 3 ) . ابن اثير مكالمهء زياد و محمّد بن اشعث را به گونه‌اى ديگر ثبت كرده و نوشته است وى همراه جرير بن عبد الله بجلىّ ، حجر بن يزيد و عبد اللّه بن حارث برادر اشتر به شفاعت نزد زياد رفتند ؛ - الكامل ، ج 7 ، ص 9 ؛ نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 98 . و در خصوص ابن اشعث ؛ - تهذيب التهذيب ، ج 9 ، ص 64 .